

آرزويم اين است
نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه هر روز تو عاشق باشي
عاشق آنکه تو را مي خواهد
و به لبخند تو از خويش رها مي گردد
و تو را دوست بدارد
به همان اندازه که دلت مي خواهد
هر چندتا تو منو دوست داري
من يه دونه بيشتر دوست دارم
ميدوني اينجوري خوبيش اينه که حتي
اگه منو دوست نداشته باشي
باز من يه دونه دوست دارم
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي
و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم لحظه اي مرا نمي آزردي
که اين غريبه تنها ، جز نگاه معصومت پنجره اي
و جز عشقت بهانه اي براي زيستن ندارد
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
همه آن چيزها که در بندت کشيده رها مي کردي
غرورت را ..... قلبت را ..... حرفت را
و.......... .............
صدافسوس حالا اگرهم بفهمي
عشقي نمانده نثارت كنم
زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست....
بوسيدن به معني برسرقول ماندن نيست.....
و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست

شبی از پشت یک تنهایی نمناک وبارانی تو را با لهجه گلهای
نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهاییم روئید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی :
دلم حیران وسرگردان چشمانی ست رویایی
ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی وحسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت ومن بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و
نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی ؟نمی دانم چرا ؟
شاید خطا کردم
و تو بی آنکه فکرغربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا، تا کی ، برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران شد
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام
از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با انکه می دانم تو هرگز نام مرا با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام
برگرد !
ببین که سر نوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو :
در راه عشق وانتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشك وحسرت وتردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
ومن در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا؟
شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعاکردم
-
دیگه خسته شدم
آخه تا کی عشقم رو از این و اون
پنهان کنم...
حتی از خودت!!!
دیگه می خوام داد بزنم
داد بزنم بگم منم عاشقم
اما عاشق چه کسی!!!
بعضی وقت ها این سوال رو از خودم می کنم
که اصلا چیزی به نام عشق وجود داره
بعدش به خودم می خندم و
می گم این چه حرفی هست که میزنم
عشق وجود داره اما
کسی که اون رو نگه داره وجود نداره...

گفتم بمان و بگذار که حضورت روشن کند شب های بی کسی و تنهاييم را...گفتم که هم نفسم شو در لحظه های بی هم نفسی...گفتم در روزگاری که عشق بازيچه ی دست اين و آن شده دوستم داشته باش...
گفتم لحظه ها و ثانيه ها را می خواهم تنها برای با تو بودن...تنها برای به ياد تو بودن...و تنها برای زمزمه کردن نام تو...
گفتم نرو...
برای ماندنت اصرار کردم...برای ماندنت از واژه ها کمک گرفتم...برای ماندنت دوستت دارم را در عمق چشمانم حک کردم...
اما تو نديدی...نخواستی که ببينی...نخواستی که لمس کنی حس ناب با هم بودن را...و تنها اجازه دادی که تصوير مبهم لبخندت روزگار يخ زده ی پس از تو را گرم کند...
گفتم که من چيزی برای بخشيدن به تو ندارم جز دلی که عشق تو را سايه بان خانه اش کرده و وجود تو را مهمان هميشگی اش...
و تو قلبم را پذيرفتی را تا زير پاهايت بگذاری و تنها رده پاهايت برايم يادگاری بماند...
نمی گويم پس از تو زنده نخواهم ماند اما زندگيم ديگر هيچ شباهتی به آدميان دور و برم نخواهد داشت...

زندگی هيچ وقت اونجور که فکر ميکنی نيست
زندگی هيچ وقت باب ميل تو پيش نميره ... ولی هميشه هم توش
شاديه هم غم ...تنهايی سردش ميکنه باز عشق سرماشو ميگيره..
اين تويی که مهم ترين نقشو تو زندگی ايفا ميکنی تويی که ميتونی هميشه گرمش
نگه داری و يا اون و از سرما به يخ بشونی....مهم ترين چيز اينه که
ياد داشته باشی گذشت کنی ...فراموش کنی ..دوست داشته
باشی...عشق بورزی...و تو اغوشت بگيری و طعم
شيرينشو خودت بچشی
وقتی دلت گرفته ياد بگيری اشک بريزی اونم رو شونه های
مهربون نازنينت ... وقتی سردت شد تو غربت
تنهايی بپری تو بغلشوخودت و مچاله کنی
واونم با دستاش نوازشت کنه ... ميبينی شنيدن اين حرفها هم ادم و
گرم ميکنه چی برسه...
اما...
اما دوری...
اما بی او بودن...
اما تنهايی روزهارو شب کردن...
اما بی او به خواب رفتن....
سخت نيست بلکه طاقت فرساست
توی تنهايی دل به غصه دادن مثل پروانه سوختن...
بی او اشک ريختن ... و بی همدم خوابيدن..
ميبينی چقدر سردت شد منم دارم ميلرزم...
اميد با تو بودنه که نميزاره سرما غلبه کنه به وجود عشقت
روزگار کثيف ...ازت متنفرم...بدم مياد اسمتو رو لب بيارم..
خدايا تنهام نزار بی تو هيچم....
اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...
من درد مشترکم
مرافریاد کن.
درخت با جنگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن میگویم
نامت را به من بگو
دستات را به من بده
حرف ات را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام
ودستهای ات با دستان من آشنا ست
درخلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیبا ترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال عاشق ترین زندگان بوده اند
دست ات را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن می گویم
به سان ابر که با توفان
بی سانه علف که با صحرا
به سان باران که با دریا
به سان پرنده که با بهار
به سان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من
ریشه های تو را دریا فته ام
زیرا که صدای من با صدای تو آشنا ست
مژگان جونم دوست دارم
اولين نگاه را دختر كرد
اولين لبخند را هم او زد
و بالاخره دل پسر را به دست آورد
او توانست پسر را اسير چشمان تاريكش كند
پسر به او اميد بست
و هر روز را منتظر او بود
دختر منحني آب را براي پسر معنا مي كرد
هر دو با هم بودند
و هرگز از هم جدا نشدند
سه سال از عشق پنهان اين دو گذشت
دو سال ديگر هم گذشت
و سال آخر اوج گرفت
پسر فقط وصل را مي خواست
بخاطر دختر از خيلي چيزها گذشت
حرفها شنيد
همسفر باد شد
و لرزش بيد را درك كرد
شور و جواني را به پايش ريخت
عشق و غرور را هم
دختر هم مي فهميد
جبران هم مي كرد
روحشان براي هم پرواز مي كرد
هيچ كس به جز پسر به اين خوبي معني انتظار را نمي فهميد
ميان حرفهاشان گاه از هم مي رنجيدند
اما پسر حاضر بود آسمان را بشكافد
و از زمين بگذرد
تا دل دختر را شاد كند
پسر حتي گناه تمام كارهائي را كه نكرده بود گردن گرفت
باران هم به پاي خاطرات آنها نمي رسيد
عشق پسر حد نداشت
پسر هر لحظه منتظر لحظه ديگر بود
دختر هر روز بذر عشق را مي كاشت و از خيابانهاي پر پيچ و خم دل پسر عبور مي كرد
ماجرائي پيش آمد
دختر نيمه راه جا زد
پسر متقاعدش كرد
دختر آزرده دل شد
پسر شادش كرد
دختر قهر كرد
اما پسر غرور خود را شكست و آشتي كرد
دختر ناز كرد
پسر كشيد
دختر شكست
پسر جمع كرد و پيوند زد
دختر بهانه ها آورد
اما پسر صبور بود
دختر ديگر حاضر به ادامه راه نبود
و خزانها به عشق اين دو تابيد
پاييز بود و ريزش برگ درختان
پسر انتظار دختر را مي كشيد
انتظارش سرانجام به سر رسيد
اما دختر از وداع ميگفت
غزل تلخ جدائي را كه سروده بود
براي پسر خواند
پسر فقط سكوت كرد
و گوش داد
حتي اشك هم نريخت
اينبار قلبش مي گرييد
و دلش بود كه فرياد مي كشيد
اما چاره اي نبود
دختر ديگر پرواز كرده بود
بسوي قلب ديگري پر كشيده بود
آنروز تلخترين روز زندگي پسر بود
روزي كه واقعيت همچون پتكي سنگين بر سرش نشست
و بيدارش كرد
تازه از خواب شش ساله اش بيدار شد
طراوت از زندگي پسر رخت بربسته بود
او غمگين بود
پسر هر روز زخمه بر تار مي زد
و زير بارش موسيقي غم آلودش مي گريست
پسر دلتنگ بود
دختر لباس عروس پوشيد
و دست در دست پسر ديگري به دنبال آينده رفت
اما براي پسر اينها ديگر مهم نبود
پسرفهميده بود كه جنس لطيف وفا ندارد.
**************************
باغ دلت الهی دشت ستم نگردد
اشک ندامت ای جان، از چشم تو نبارد
دریای آرزویت مرداب غم، نگردد
بر چهره ات نبینم گردی ز نامرادی
از شادی و سرورت ای کاش کم نگردد
جام دلت همیشه لبریز شهد بادا
درساغرت عزیزم صهبای غم نگردد.
گلی را که دیروز
به دیدار من هدیه آوردی ای دوست
دور از رخ نازنین تو امروز پژمرد !
همه لطف و زیبایی اش را
که حسرت به روی تو می خورد و هوش از سر من به تاراج می برد
گرمای شب برد !
صفای تو اما،
گلی پایدار است
بهشتی همیشه بهار است
گل مهر تو، در دل و جان
گل بی خزان
گل تا که من زنده ام ماندگار است !!
وصیت نامه ی عشق
مرا در روزی بارانی دفن کنید تا آتش قلبم خاموش گردد و در
طابوتی بگذارید از چوب تا بدانند عشق من مانند چوب خاکستر شد
دستهایم را بر روی سینه ام قرار بدهید تا بدانند همیشه دوست
داشتم کسی را در آغوش بگیرم چشمهایم را باز بگذارید تا بدانند
همیشه چشم انتظار بودم صورتم را رو به غروب آفتاب بگذارید تا
بدانند عشق من غروب کرده و زندگی ام تمام شد . مرا در آفتاب
بگذارید تا بدانند عشق من شعله ور شد.

گويند كه مكتب عشق را 10 كلاس است:
1. نگاه
2. عشق
3. مهر و محبت
4. عاطفه و احساس
5. دوستي
6. خواستن
7. بوسه
8. ازدواج
9. زندگي
10. مرگ

مبادا که گفته باشی دوست ات می دارم
دل ات را می بویند
روزگار غریبی ست نازنین
و عشق را
کناره تیرک راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بسته کج و پیچه سرما
آتش را
به سوخت باره سرود و شعر
فروزان میدارند.
به اندیشیدن خطر مکن.
روزگار غریبی ست نازنین
آن که بر در می کوبد شبا هنگام
به کشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند
بر گذرگاها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
روزگار غریبی ست نازنین
و تبسم را بر لبها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری
بر آتش سوسن ویاس
روزگار غریبی ست نازنین
ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد
برای زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد. قلبی که دوستش بدارند
قلبی که هدیه کند. قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید. قلبی که جواب بگوید
قلبی برای من. قلبی برای انسانی که من میخواهم
تا انسان را در کنار خود حس کنم