گفتم بمان و بگذار که حضورت روشن کند شب های بی کسی و تنهاييم را...گفتم که هم نفسم شو در لحظه های بی هم نفسی...گفتم در روزگاری که عشق بازيچه ی دست اين و آن شده دوستم داشته باش...
گفتم لحظه ها و ثانيه ها را می خواهم تنها برای با تو بودن...تنها برای به ياد تو بودن...و تنها برای زمزمه کردن نام تو...
گفتم نرو...
برای ماندنت اصرار کردم...برای ماندنت از واژه ها کمک گرفتم...برای ماندنت دوستت دارم را در عمق چشمانم حک کردم...
اما تو نديدی...نخواستی که ببينی...نخواستی که لمس کنی حس ناب با هم بودن را...و تنها اجازه دادی که تصوير مبهم لبخندت روزگار يخ زده ی پس از تو را گرم کند...
گفتم که من چيزی برای بخشيدن به تو ندارم جز دلی که عشق تو را سايه بان خانه اش کرده و وجود تو را مهمان هميشگی اش...
و تو قلبم را پذيرفتی را تا زير پاهايت بگذاری و تنها رده پاهايت برايم يادگاری بماند...
نمی گويم پس از تو زنده نخواهم ماند اما زندگيم ديگر هيچ شباهتی به آدميان دور و برم نخواهد داشت...
