تبليغاتX
تاریخ-شعر-هنر -



مژگان جونم دوست دارم

9

اولين نگاه را دختر كرد
اولين لبخند را هم او زد
و بالاخره دل پسر را به دست آورد
او توانست پسر را اسير چشمان تاريكش كند
پسر به او اميد بست
و هر روز را منتظر او بود
دختر منحني آب را براي پسر معنا مي كرد
هر دو با هم بودند
و هرگز از هم جدا نشدند
سه سال از عشق پنهان اين دو گذشت
دو سال ديگر هم گذشت
و سال آخر اوج گرفت
پسر فقط وصل را مي خواست
بخاطر دختر از خيلي چيزها گذشت
حرفها شنيد
همسفر باد شد
و لرزش بيد را درك كرد
شور و جواني را به پايش ريخت
عشق و غرور را هم
دختر هم مي فهميد
جبران هم مي كرد
روحشان براي هم پرواز مي كرد
هيچ كس به جز پسر به اين خوبي معني انتظار را نمي فهميد
ميان حرفهاشان گاه از هم مي رنجيدند
اما پسر حاضر بود آسمان را بشكافد
و از زمين بگذرد
تا دل دختر را شاد كند
پسر حتي گناه تمام كارهائي را كه نكرده بود گردن گرفت
باران هم به پاي خاطرات آنها نمي رسيد
عشق پسر حد نداشت
پسر هر لحظه منتظر لحظه ديگر بود
دختر هر روز بذر عشق را مي كاشت و از خيابانهاي پر پيچ و خم دل پسر عبور مي كرد
ماجرائي پيش آمد
دختر نيمه راه جا زد
پسر متقاعدش كرد
دختر آزرده دل شد
پسر شادش كرد
دختر قهر كرد
اما پسر غرور خود را شكست و آشتي كرد
دختر ناز كرد
پسر كشيد
دختر شكست
پسر جمع كرد و پيوند زد
دختر بهانه ها آورد
اما پسر صبور بود
دختر ديگر حاضر به ادامه راه نبود
و خزانها به عشق اين دو تابيد
پاييز بود و ريزش برگ درختان
پسر انتظار دختر را مي كشيد
انتظارش سرانجام به سر رسيد
اما دختر از وداع ميگفت
غزل تلخ جدائي را كه سروده بود
براي پسر خواند
پسر فقط سكوت كرد
و گوش داد
حتي اشك هم نريخت
اينبار قلبش مي گرييد
و دلش بود كه فرياد مي كشيد
اما چاره اي نبود
دختر ديگر پرواز كرده بود
بسوي قلب ديگري پر كشيده بود
آنروز تلخترين روز زندگي پسر بود
روزي كه واقعيت همچون پتكي سنگين بر سرش نشست
و بيدارش كرد
تازه از خواب شش ساله اش بيدار شد
طراوت از زندگي پسر رخت بربسته بود
او غمگين بود
پسر هر روز زخمه بر تار مي زد
و زير بارش موسيقي غم آلودش مي گريست
پسر دلتنگ بود
دختر لباس عروس پوشيد
و دست در دست پسر ديگري به دنبال آينده رفت
اما براي پسر اينها ديگر مهم نبود
پسرفهميده بود كه جنس لطيف وفا ندارد.

************************** 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 1:26 توسط سجاد |